***روزنوشته ها***

دیدن اتفاقیِ رویدادی، مرا به چندین سال قبل برد. هر چند نتیجه گرفتن از آن رویداد بدون بررسی روند کار درستی نیست، اما به این بهانه دوست دارم یادآوری آموخته‌های چند سال پیشم را داشته باشم. آموخته‌هایی که به واسطه دوستی، از استاد پناهیان داشتم.

به تازگی خواندن کتاب قدرت عادت اثر چارلز دوهیگ را برای دومین بار به اتمام رساندم. قبلاً تعریف این کتاب را زیاد از اینترنت خوانده بودم و ظاهراً در مقطعی هم از پرفروش ترین کتاب‌های روزنامه‌ی نیویورک تایمز بوده. از خواندنش راضی‌ام. در ادامه به توضیح برداشت‌هایم از این کتاب خواهم پرداخت.

 

در دوران مدرسه، حدود 3 سال این امکان برایم فراهم بود تا به کانون زبان ایران بروم. ادعایی ندارم که این کانون بهترین است و حتی بارها نقدهایی بر علیه آن، از اطرافیان شنیده‌ام. بگذریم که وقتی پای پول به وسط می‌آید، چقدر از این نقدها سوگیری ندارند. در هر صورت من راضی‌ام و خداروشکر می‌کنم که این امکان برایم فراهم بود و امروز اگر مهارت زبانم در حدی هست که کارم راه بیفتد، مدیون آن دورانم، شاید هم یک ترم از آن دوران!

نمی‌دانم تا چه حد شما به این عبارت "بسیاری از نتایج بزرگ حاصل تغییراتی کوچک است." اعتقاد دارید. اما طی سال‌های اخیر این باور کم کم در ذهن من رسوخ کرده و اعتقادم به آن روز به روز بیشتر می‌شود. بگذریم که عامل اصلی این نگاه را هم مدیون محمدرضا هستم و اگر خواننده بلاگ او باشید این نگاه را احتمالاً به کرّات در نوشته‌هایش دیده‌اید.

سال‌های بچگی من، کامپیوتر در این حد گسترده نبود و هر کسی در خانه‌اش کامپیوتر پیدا نمی‌شد. چند باری پدرم مرا به مرکز آموزش اداره‌شان برد، تا مرا با این وسیله‌ی شگفت انگیز آشنا کند. آن زمان اداره پدرم، شروع به آموزش کارمندان کرده بود و برای آن‌ها دوره‌های ضمن خدمت کار با کامپیوتر می‌گذاشت.

مقدمه:

کمتر کسی است که اهمیت برنامه ریزی را انکار کند. از کتاب های مختلف تا اساتید موفقیت همگی تقریباً این توصیه را دارند که برای موفق شدن و رشد فردی بایست برنامه ریزی کرد. در عین حال کمتر کسی است که این توصیه را عملی ‌کند و برای زندگی‌اش برنامه‌ریزی و هدف‌گذاری داشته باشد. خود من بسیاری از اوقات در این کار ناموفق بوده‌ام و نتوانستم به برنامه ای که می‌ریزم عمل کنم. اما همیشه دوست داشتم که راه آن را پیدا کنم و بتوانم روش مناسب خودم را برای برنامه‌ریزی و رسیدن به اهداف پیدا کنم. به نظر من نمی توان یک نظر و روش واحد را برای همه در خصوص برنامه‌ریزی ارائه کرد و هر فرد باید متناسب با عادات و شخصیت خودش، روش مناسب خود را پیدا کند. اما در این راه ایده گرفتن از نظرات افراد دیگر می تواند اثربخش و مفید باشد. در ادامه به توضیح روشی که این روزها به آن خو گرفته‌ام و از آن رضایت دارم توضیح خواهم داد. دلیلی وجود ندارد که سال بعد هم از همین روش استفاده کنم همانطور که از آغاز شروع هر هفته تغییراتی را ایجاد می کردم تا نهایتاً به این شکل از برنامه‌ریزی رسیدم. اما گفتن این مسیر تا اینجای کار می تواند الهام بخش شما باشد همانطور که مصاحبه آقای حسین طاهری برای من الهام بخش بود و کمکم کرد تا برنامه ریزی اثربخش تری را تجربه کنم.

پیش نوشت:

در جایگاهی نیستم که ژست کارآفرینی بگیرم و رویدادهای کارآفرینانه را نقد کنم. مطالب زیر صرفاً درد و دلی است که به دلیل علاقه‌ام به مباحث ارزش‌آفرینی ترجیح دادم در گلو گیر نکند.

هفته پیش تصمیم گرفتم با هر سختی هست خودم را به نمایشگاه الکامپ برسانم. سالنی که از قبل برنامه ریخته بودم حتماً بازدیدی ازش داشته باشم، سالن استارتاپ‌ها بود. از شلوغ ترین سالنهای نمایشگاه.

در دوره آموزشی سربازی این فرصت را داشتم تا با پسری به نام بهروز آشنا شوم. بهروز پسری تپل و ساده بود که با لهجه شیرین و طرز خاص حرف زدن خود کمی جلب توجه می‌کرد. کمتر کسی او را جدی می‌گرفت به خصوص آن‌ها که از شهرهای بزرگ‌ آمده بودند. بهروز از دیار سیستان بود و خانواده‌اش در زابل بودند. باید اعتراف کنم که من هم در ابتدا او را جدی نمی‌گرفتم و باور نمی کردم این پسر توانایی‌ها و مهارت‌هایی دارد که مدعیان آنجا یکصدمش را هم ندارند و تنها بلدند به وراجی و مسخره بازی بپردازند. سادگی و صمیمت بهروز باعث می‌شد که نسبت به او حس خوب داشته باشم و بیشتر با او آشنا و دوست شوم.

پیش‌نوشت:

-         بنده نه دستی در فیلم و فیلم سازی دارم و نه حرفه‌ای در عمل فیلم دیدن هستم، خواهشی که ازتون دارم این هست که این نکته را تا انتهای خواندن این پست در نظر داشته باشید.

هفته‌ی قبل با همسرم فیلمی عاشقانه را به خاطر رتبه و امتیاز بالایی که داشت دیدیم. فیلم از نوع هندی و البته طولانی بود. اما نه، زود قضاوت نکنید، از اینا که طرف با انگشت اشارش ده نفر رو به خاک سیاه میشونه نبود. واقعیتش شاید باورش براتون سخت باشه ولی مدارکش موجوده!



مقدمه:

بسیار گستاخی است که فردی چون من قرار باشد به معلمین عزیز توصیه یا نصیحتی کند. از این جهت ادامه‌ی متن را نه به عنوان توصیه، که به عنوان گزارشی از دیده‌های حقیر، قلمداد کنید.

سال قبل به مدت 8 ماه، تجربه‌ی معلمی سوم دبستان را داشتم. تجربه‌ی کوتاه و جالبی بود و حداقل دستاوردش برایم این بود درآینده وقتی با معلم پسرم صحبت می‌کنم می‌دانم چه سختی می کشد، احتمالاً او را بهتر درک کنم و امید دارم این درک بهتر بر روی پسرم اثر گذار باشد. از دوران تحصیل، اینکه به فردی چیزی یاد دهم یا به عبارتی معلمی کنم، را دوست داشتم. به خاطر ندارم کسی مطلبی را از من پرسیده باشد و من بلد باشم و سعی نکنم به او یاد بدهم.