***روزنوشته ها***

در دوره آموزشی سربازی این فرصت را داشتم تا با پسری به نام بهروز آشنا شوم. بهروز پسری تپل و ساده بود که با لهجه شیرین و طرز خاص حرف زدن خود کمی جلب توجه می‌کرد. کمتر کسی او را جدی می‌گرفت به خصوص آن‌ها که از شهرهای بزرگ‌ آمده بودند. بهروز از دیار سیستان بود و خانواده‌اش در زابل بودند. باید اعتراف کنم که من هم در ابتدا او را جدی نمی‌گرفتم و باور نمی کردم این پسر توانایی‌ها و مهارت‌هایی دارد که مدعیان آنجا یکصدمش را هم ندارند و تنها بلدند به وراجی و مسخره بازی بپردازند. سادگی و صمیمت بهروز باعث می‌شد که نسبت به او حس خوب داشته باشم و بیشتر با او آشنا و دوست شوم.

پیش‌نوشت:

-         بنده نه دستی در فیلم و فیلم سازی دارم و نه حرفه‌ای در عمل فیلم دیدن هستم، خواهشی که ازتون دارم این هست که این نکته را تا انتهای خواندن این پست در نظر داشته باشید.

هفته‌ی قبل با همسرم فیلمی عاشقانه را به خاطر رتبه و امتیاز بالایی که داشت دیدیم. فیلم از نوع هندی و البته طولانی بود. اما نه، زود قضاوت نکنید، از اینا که طرف با انگشت اشارش ده نفر رو به خاک سیاه میشونه نبود. واقعیتش شاید باورش براتون سخت باشه ولی مدارکش موجوده!



مقدمه:

بسیار گستاخی است که فردی چون من قرار باشد به معلمین عزیز توصیه یا نصیحتی کند. از این جهت ادامه‌ی متن را نه به عنوان توصیه، که به عنوان گزارشی از دیده‌های حقیر، قلمداد کنید.

سال قبل به مدت 8 ماه، تجربه‌ی معلمی سوم دبستان را داشتم. تجربه‌ی کوتاه و جالبی بود و حداقل دستاوردش برایم این بود درآینده وقتی با معلم پسرم صحبت می‌کنم می‌دانم چه سختی می کشد، احتمالاً او را بهتر درک کنم و امید دارم این درک بهتر بر روی پسرم اثر گذار باشد. از دوران تحصیل، اینکه به فردی چیزی یاد دهم یا به عبارتی معلمی کنم، را دوست داشتم. به خاطر ندارم کسی مطلبی را از من پرسیده باشد و من بلد باشم و سعی نکنم به او یاد بدهم.

در ابتدا می‌خواستم کمی از محمدرضا شعبانعلی بنویسم. کسی که کمتر از 3 سال است با او از طریق بلاگش آشنا شدم. با اینکه او را تا به حال از نزدیک ملاقات نکرده‌ام اما همچون معدود نزدیکانم دوستش دارم. مثل بسیاری از شاگردانش هر وقت به دنیای مجازی وصل می شوم سری به سایتش میزنم تا مگر محمدرضا (ترجیح می‌دهد با نام کوچک صدا زده شود) مطلب جدیدی نوشته باشد. تاثیری که تاکنون محمدرضا طی این مدت بر روی من گذاشته است را بیشتر از تمام سال‌های تحصیلم می دانم (البته اگر این را یک خطای ذهنی به حساب نیاورید، هرچند حتی اگر خطای ذهنی هم باشد تاثیر زیاد او بر روی نگرش و اعمالم را نمی توان انکار کرد). بیشتر از این گفتن را به خودم اجازه نمی‌دهم. چراکه آدم ها دو دسته اند، یا محمد رضا را می شناسند و آشناییِ حداقلی، چون من با او دارند یا تا به حال نامش را نیز نشنیده‌اند. این دست حرف زدن برای گروه اول بی‌فایده است و گروه دوم اگر بخواهند او را بشناسند بهتر است به جای رجوع به منابع دست دومی چون من و خواندن نوشته هایم درباره‌ی محمدرضای من (محمدرضایی که من می‌شناسم)، مستقیم به بلاگ او سر بزنند و نوشته هایش را بخوانند تا محمدرضای خودشان را بیابند.

اگر تصمیم گرفتید به بلاگش سر بزنید احتمال خیلی زیادی وجود دارد که به سایت متمم هم برخورید، البته بعید نمی بینم که قبلاً هم به این سایت گذرتان خورده باشد و یا حتی با آن آشنا باشید قبل از آنکه محمدرضا را بشناسید. اما من جز آن افرادی بودم که از طریق بلاگ محمدرضا با آنجا آشنا شدم. متمم را چیزی فراتر از یک دانشگاه کسب و کار می دانم. اگر به توسعه ی مهارت های فردی و کسب و کار علاقه‌مند باشید احتمالاً به زودی از کاربران ویژه‌ی آنجا خواهید شد.

پی نوشت:

1) توصیه و اصراری ندارم که بعد از خواندن این نوشته عضو ویژه متمم شوید. اما توصیه می کنم آن را چند روزی بخوانید، متمم قسمت‌های رایگان زیادی دارد. بعداً اگر نیاز داشتید عضو ویژه شوید. باورم این است که دادن چلوکباب(غذای محبوب منJ) به آدم سیر  جفا در حق چلوکباب است.

2) تقسیم بندی بالا تداعی حرف های Ken Robinson بود برایم، که در ویدیوی پربازدید و زیبای TED خود، می گوید: " انسان ها دو دسته اند: کسانی که انسان‌ها را به دو دسته تقسیم می‌کنند و آن‌ها که نمی‌کنند " احتمالاً در آینده بیشتر، از TED و ویدیوهایش  صحبت کنم، اما تا آن زمان ویدیوی او را از دست ندهید.