***روزنوشته ها***

بعیده، از بیست کیلومتری این خانه‌ی مجازی، عزیزانی که مخاطب این تشکر حقیر هستند، گذر کنند.

اما با اینحال ثبت می‌کنم این تشکر و حال خوب را.

کافی است تنها چند دقیقه فکر کنید تا بتوانید فهرستی طویل از معایب یک سیستم بزرگ مثل راه آهن سراسری در بیاورید. معایبی که آنقدر عیان هستند که لزومی به گفتنشان نباشد.

اما دوست دارم در اینجا خلاف عادت مرسوم جامعه، ذکر خیری کنم از آن پدر آمرزیده‌ای که بهانه‌ی نوشتن این پست و تشکر از او شد.

ماجرا از این قرار است که حدود دو هفته پیشتر من و اهل منزل به مسافرتی چند روزه به دیار پدری همسرجان رفتیم.

از قضا، قطار برگشت برخلاف سابق، تاخیری چند ساعته داشت. اتفاقی که در مملکت ما چندان عجیب و مهم نیست. فوقش این است که وقت و اعصاب چند صدنفر به فنا رفته. چیزی که نیست!

اما قشنگی ماجرا از آنجا شروع می‌شود که چند روز بعد بهت پیام میدن: "دوست عزیز عذر خواهی میکنیم! برای جبرانش هم خسارت میدهیم."

خیلی هم عالی، اما جالب‌تر می‌شود وقتی که میفهمی برای گرفتن این جبران خسارت، -که البته ناچیز است- لازم نیست هفت خان را رد کنی و زنگ زدن تو به پشتیبانی مذکور در همان پیامک کفایت می‌کند تا در عرض سه سوت پول را عودت دهند و تو را در زمره‌ی خرکیفان بگمارند.

بله ...

دوستان عزیزی که باعث و بانی این حرکت قشنگ در راه آهن جمهوری اسلامی شدید. متشکریم.🌹

اگرچه قدمی کوچک از مسئولیت پذیری یک سازمان دولتی است. اما قطعا نباید ندیده گرفته شود. به امید روزی که مسئولیت پذیری در جامعه ما، چه در سطح خرد و چه در سطح کلان بالاتر از وضع نابسامان فعلی شود.

پرده اول:

- آره، ما فقط تو ظرف بهش غذا میدیم. اینجوری تربیت شده تا هر چی رو زمین دید نخوره.

- اِ، چه جالب👍

چند لحظه بعد سگ تیکه غذایی که رو زمین افتاده رو شروع میکنه با ولع خوردن👀

...............

پرده دوم:

- آره، تازه ما بهش یاد دادیم پاشو از این در بیرون نذاره و ...

- اِ ...

می‌خوام ادامه بدم که چه خوب و فلان، که میبینم داره به دنبال پسر کوچیکم از در خارج میشه🤣

فقط شرم و حیاست که نمیذاره زمینا رو گاز بگیرم.

تا حالا شده هنگام مواجه شدن با یک بیزنس به این فکر کنید که آیا میشه نوع کسب درآمد یا به عبارتی business model آن را کمی تغییر داد؟ قبول دارم که اغلب، نوآوری در این حوزه محدودتر و سخت‌تر از حوزه های دیگر کسب و کار است. اما گاهی یه فکر جدید در بیزنس مدل می‌تواند کل بازی را عوض کند. شاید دم دست ترین مثال همین گوگل باشد که با تغییر در نحوه‌ی نمایش تبلیغات و تغییر در نوع استفاده از کاربران خود، توانست بازار خود را قبضه کند و سایر بازیگران، از جمله یاهو را از دور خارج سازد.

اخیراً فیلم The Founder را دیدم که در آن بخش‌هایی از زندگی ری کراک را به تصویر می‌کشاند. کسی که باعث شد تا مک دونالد آوازه اش به بیش از یک محله یا یک شهر برسد. برای من نقطه عطف این داستان جایی بود که ری کراک در آستانه ورشکستگی به واسطه فرد دیگری، متوجه شد باید مدل درآمدی خود را عوض کند. از اینجا به بعد بود که کسب و کار مک دونالد به سرعت شگفت انگیزی توانست مطابق با استاندارهای خود گسترش یابد. بطوریکه مدیریت مرکزی، همزمان بتواند بر این امپراطوری کنترل خود را حفظ کند. اگر شما هم دوست دارید بدانید چگونه مک دونالد، مک دونالد شد و کارش از رستوران‌داری به املاک کشید، شما را به دیدن این فیلم دعوت می‌کنم.

چند وقت پیش کلیپی مشاهده کردم که صدساله شدن شرکت معروف نیکون را به رخ بینندگانش می‌کشید. قطعاً یک قرن زیستن این شرکت، سزاوار تحسین و به رخ کشیدن است. واقعیتش من به شخصه از دیدن این ویدیو بسیار لذت بردم. بد نیست شما هم آن را مشاهده کنید.

اگر تمِ نوشته‌های  اخیر بلاگ در خصوص ایده و خلاقیته، به دلیل درگیریِ ذهنی این روزهایم است. چیزی که از دروس تصمیم گیری شروع و تاکنون با کتاب خودباوری در خلاقیت و ... ادامه داشته. در ابتدای این کتاب (خودباوری در خلاقیت) نویسندگانش اشاره دارند که قلب کسب و کارهای امروزی در نوآوری است و پایه و اساس نوآوری هم ریشه در خلاقیت و خودباوری به آن دارد. نمی دانم کتاب گاو بنفش را خوانده اید یا نه. اما اگر بخواهم به طور خلاصه بگویم، ست گادین در این کتاب حرفش این است که چیزهای خوب قبلاً اختراع شده و شما باید به دنبال ارائه چیزهای نو و کاملاً متمایز باشید. همانند یک گاو بنفش رنگ که توجه شما را در میان انبوهی از گاوهای معمولی جلب می کند و لازم نیست کسی در خصوص ویژگی‌هایش تبلیغ رسانه‌ای انجام دهد. خب شاید بگویید اینها حرفهای قشنگی هستند که مثل سخنرانی‌های انگیزشی حال آدم را برای مدتی خوب می‌کند. اما بعد از آن چطور؟ فرض کنید من فهمیدم خدماتی که میخواهم ارائه بدهم، مشابهش را ده ها نفر دارند و بود و نبود من قرار نیست فشاری به کسی وارد کند، حالا چه کار کنم؟ گاو بنفش را از کجا بیاورم؟ اصلاً گاو بنفش هم پیدا کردم، بعدش چی؟ به تدریج با زیاد شدن مشابهات گاو من، باز قصه همان می‌شود که بود.

گاهی برای حل یک مسئله کافی است آن را در اختیار افرادی قرار دهید که ظاهراً اطلاعات و تخصصشان خارج از حوزه مسئله‌ی شماست.

مقدمه:

پیشتر در یک پست به معرفی دن اَریلی و ترجمه بخش کوچکی از کتابش، پرداختم. اگر تاکنون با او آشنا شده باشید، احتمالاً می‌دانید که یکی از علایق او پاسخ دادن به سوال افراد است. در وبسایت شخصی‌اش افراد را دعوت می‌کند تا سوال خود را از طریق ایمیل، فیسبوک یا توییتر به او برسانند. گاهی از این سوال و جواب چیزهای جالبی می‌شود آموخت. از آنجایی که من مشترک فید بلاگ او هستم، هر چند هفته یک بار 3 سوالی را که اخیراً پاسخ داده را در بلاگش مشاهده می‌کنم. در آینده اگر باز هم به سوال وجواب جالبی از او برخوردم آن را در این خانه مجازی مطرح می‌کنم.

اگر امروز به سایتی برخورد کنم یا کتابی را ببینم یا به طور کلی تر توصیه ای را بشنوم. نگاهی هم به گوینده خواهم داشت. ترجیحم این است که حرف درست را از زبان کسی بشنوم که خود آن را تجربه کرده نه آنکه صرفاٌ توصیه‌ای از سر بیکاری یا طمع داشتن به جیب بقیه، داشته باشد. ترجیح می‌دهم کسی برایم توصیه‌ای داشته باشد که خود با پوست و استخوان آن را درک کرده، نه آنکه صرفاً ناقل واحدهای به زور پاس شده دانشگاهی‌اش باشد. زندگی کوتاه است. شاید خیلی‌ها که حرفشان را یکبار هم امتحان نکرده‌اند یا پایشان در آن گیر نیست یا ذره‌ای به آن باور ندارند، توصیه درست و خوب داشته باشند. اما عمر من برای امتحان کردنِ حرفشان کفاف نمی‌دهد. ترجیح می‌دهم پای حرف کسانی بنشینم که موی خود را در آن سفید کرده اند، نتیجه اش را دیده و در حال ارائه‌ی گزارش حاصل عمر هستند نه اینکه صرفاً در حال نشخوار افکار فانتزی خود و دیگران بسر می برند.

پی نوشت:

خواستم به محمدرضا زمانی عزیز بگویم که کتاب "خودباوری در خلاقیت" را بخواند، دیدم بهتره که به جای این توصیه بگم، نویسندگان این کتاب شرکتی را تاسیس کردن که در نوع خود از خلاق ترین و پیشروترین شرکت‌های جهانی به حساب میاد. شاید بد نباشه پای حرف کسانی در خصوص خلاقیت بشینی که عمر خود را در این راه گذاشته‌اند و ما حاصل آن را تحت عنوان شرکت معظم IDEO شاهد هستیم.

اگر پست‌های قبلی این بلاگ را خوانده باشید، احتمالاً به علاقه‌ی من به ایده پردازی پی برده‌اید. ایده‌ دادن، خلاقیت و حل مسئله در ذهن من در یک راستا قرار دارند. البته شاید بگویید: "خب، معلومه!"، اما از این جهت این را می گویم که این روزها با کمال تعجب متوجه شدم خیلی ها خلاقیت را تنها در معماری و هنر می بینند. بر خلاف ذهنیتی که من از خلاقیت دارم. در مدل ذهنی من، خلاقیت و ایده پردازی باید در جهت حل مسئله و چالش بکار گرفته شوند. حال این مسئله می تواند ارتباط با یک بیمار توسط پزشک باشد یا باز کردن یک قوطی کنسرو وقتی که دربازکن دم دست نیست.

قبلاً هر سایتی که می‌دیدم و تنها کمی از مطالبش خوشم می‌آمد، به دنبال مکانی برای ثبت آدرس جی‌میلم، جهت دریافت خبرنامه میلی می‌گشتم. احتمالاً می‌توانید حدس بزنید که وضعیت اینباکس چگونه شد. حدود دو ماه سر نزدن به جی‌میل کافی بود تا این وضعیت تشدید هم شود و اینباکس مملو از میل‌های خوانده نشده باشد. خب، هر از گاهی با توجه به عنوان میل‌ها آن ها را چک می‌کردم. اما چه فایده، مگرتمام شدنی بودند. دیدن آن لیست گوشه‌ی ذهنم را آزار می‌داد. کار ناتمامی که هر روز بر وسعتش افزوده می‌شد!